یاد اون روزای آخر حاملگیم بخیر........
واقعا یادش بخیر پارسال این موقع ها.....................
پارسال این موقع یعنی ساعت نزدیک 2 صبح 26 مرداد1392
من طبق معمول بیداربودم با شما دو تا گلم
البته فرقش با الان این بود که اون موقع
توی شکمم بودین
الان بیرون شکمم وروجک هستین پارسال این موقع
داخل شکمم تا حدی تکون میخوردین که حرکاتتون
خیلی واضح و روشن بود همه می تونستند ببینند
مخصوصا نصفه شبا ،دو ماه آخر بیشترین حرکاتتون
مربوط به نصفه شبا بود و منم نمی تونستم با این حرکت ها
بخوابم منم تا صبح بیدار بودم
حالا اگه دوست دارین برین بقیه شو بخونین
تا صبح بیدار می موندم کتاب میخوندم
کتاب در ضمینه بچه داری،آخه من هیچی بلد نبودم
یک ماه آخرم که تعریف کردم قبلا ،خارش وحشتناک
مانع خوابم بود
ولی الان که فکر میکنم دلم برای اون روزا تنگ میشه
تا صبح بیدار بودم رادیو هم روشن بود
برنامه راه شب رو گوش میدادم
و بعد از نماز صبح 2 لیوان شیر با خرما و گردو میخوردم
انقدر شماها خوشتتون میومد بعد خوردن شیرم دیگه
تو شکمم زلزله راه می افتاد
صبح ها حدود ساعت 6 صبح دیگه اصلا حرکتی نداشتین
تا نزدیک 11 ظهر فرداش، معلوم بود اون موقع می خوابین
وقتی هم که به دنیا اومدین دقیقا برنامه خوابتون تا چند ماه همین بود
تازه الان که یک کمی خوب شدین 1.30 می خوابین
پرینازم تو سمت راست شکمم بودی
و پدرامم تو سمت چپ بودی
کاش اون موقع از حرکاتتون فیلم میگرفتم
واقعا جالب بود،روزهای آخر میشد دست و پا و سرتون
رو از روی شکمم تشخیص داد
من هر چی از اون لذت زیبای حرکت هاتون بگم کم گفتم
یادم میاد وقتی میرفتم حمام یک دفعه یک تکون های
عجیبی می خوردین منم همش باهاتون از اول
حاملگیم تا آخرش حرف میزدم
یادم میاد موسیقی های جالب
مثلا همه چی آرومه رو میذاشتم و بعد چشم هامو می بستم
و تصور میکردم با شما دو تا و باباتون
لب دریا هستیم
همه ما لباس سفید پوشیدیم
شما دو تا حدود 4 سالتونه
پرینازم تو موهای بلند و مشکی داری
با چشمای درشت مشکی و کلا چهره سفید و زیبا
و پدرامم تو هم چهره سفید با چشمای درشت زیبا
پرینازم تو پیراهن سفید خوشگل پوشیدی
. پدرامم تو با بلوز و شلوارک سفید
و من و باباتون هم لباس هاس سفید خوشگل پوشیدیم
داریم هر چهارتایی مون با هم بازی می کنیم
روی ماسه ها می دویم و همدیگه رو بغل میکنیم
حالا تصور کنید این فکرای زیبا با آهنگ زیبای همه چی آرومه
چنان تو فکرم میرفتم که انگار کاملا واقعی بود
بعد جالبه شما عکس العمل جالبی داشتین
انگار شما هم داشتین مثل من اون صحنه های زیبا رو می دیدین
چون یک دفعه همون لحظه به شدت شروع به تکون خوردن می کردین
بعدا تحقیق کردم دیدم درسته افکار مثبت و منفی مادر
مستقیم روی جنین تاثیر میذاره
یا تصور میکردم روی آب دریا دراز کشیدم
زیر نور خورشید و نسیم ملایم باد هم داره صورتم رو نوازش میده
و من همینطوری شناور توی دریا بودم و شما دو تا هم
توی شکمم شناور در کیسه آبتون با لبخند تصور میکردم
یعنی هر 3 تامون شناور روی آب لذت می بردیم
و چیزهای دیگه و تصورات قشنگ دیگه
که فکر کنم حوصله تون سر میره اگه همه رو تعریف کنم
ولی عزیزای دل مامانی من واقعا دلم برای اون روزای قشتگ
همراه با شما تنگ شده
یعنی پارسال این موقع 17 روز به تولدتون باقی مونده بود
باور کنید وقتی آدم منتظر یک چیز شیرینه
انتظارشم خیلی خیلی شیرینه
پارسال این موقع من همش در رویا بودم برای دیدن
شیرین ترین نعمت های زندگیم
شما برای من ارزشمندترین نعمت خدا هستید
چه وقتی داخل شکمم بودین و چه الان که پیشم هستین
بازم مثل همیشه مامان الهه عاشق و دیوونه شماست


یاد اون روزای آخر حاملگیم بخیر........ 




